X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 20 آبان‌ماه سال 1389 @ 04:16 ب.ظ

کلاس سنگنوردی

 روز اول کلاس رو رفتیم پای چشمه عظیمیه اول مباحث تئوری و ابزار سنگ توضیح داده شد و بعد فرود با صندلی و هشت . همه فرود اومدیم و چه قدر هم لذت بخش بود.

روز ۲ مهر رفتیم بند یخچال ، قرار بود بریم سنگ آلبرت ولی اونجا شلوغ بود و آقایون کلاس داشتند ، بعدش قرار شد بریم سنگ مریم و اونجا بعد از اموزش های تئوری قرار شد تو کُرده های دو نفره صعود کنیم . من سر طناب رفتم و تقریبا نیم متر مونده بود که برسم بالا که یهو زیر پام خالی شد و پاندول شدم و یه سه چهار متری اومدم پایین و آه از نهادم بلند شد چون نمی دونم چی شد ولی احساس کردم مچ پام خورد شد، خلاصه طناب و شل کردن و اومدم پایین ، تو عمرم یه همچین دردی نکشیده بودم ...  

روز اول که تو شوک بودم قضیه خیلی جدی نشده بود تا اینکه رادیولوژی و سی تی اسکن نشون می داد که شکستگی از دو جاست و همچین سرسری هم نیست . پاشنه و مچ و تکه های ریزی که از ساختار اصلی جدا شده و کاریش نمیشه کرد ( استخونه مچ پام لب پر شده بود) تا اینکه یه دکتر بهم گفت که احتیاج به جراحی داری و پلاتین. پشتم لرزید و اولین سوالی که ازش کردم بی درنگ این بود: دکتر می تونم با این پا دوباره کوه برم ؟

" بذار با هم روراست باشیم این پا دیگه یه پای معمولی نمیشه و باید خیلی مراعاتشو بکنی و کوهنوردی و بزاری کنار"

یعنی چی ؟ مگه چه بلایی سر پام اومده ؟ ! بغض راه نفسمو گرفت ولی خیلی خودداری کردم که سرازیر نشه . برگشتیم خونه و با دیدن مامان دیگه بغضم ترکید بیرحمانه بهش گفتم که " دیگه خیالت راحت ، دیگه از این به بعد می شینم تو خونه تا همیشه نگران نباشی ، این پا دیگه به درد کوهنوردی نمی خوره " اشک مامانم در اومد و خودم هم زدم زیر گریه... 

 یکی دو ساعت بعد من بودم و تلفن و یه دفترچه و پیدا کردن لیست دکتر های ارتوپد شهر و تماس گرفتن و پیدا نکردن و القصه ...

به گچ گرفتن توصیه کردند و البته بعد از این که ورم شدید پام خوابید گچ  گرفتیم . همیشه شنیده بودم که ادمیزاد به هر وضعیتی عادت می کنه ولی با گذشت چند روز من هنوز هیچ عادتی به این وضعیت نکرده بودم . برای ابتدایی ترین کارها نیاز به کلی صرف انرژی داری و از دیگران باید کمک بگیری و این کار برای من خیلی سخت بود منی که جزو آدمهای پر جنب و جوش شاید به حساب می ام .

روزای اول دوست داشتم فقط بخوابم و طی شدن ساعت های روز و نبینم به شدت شکننده شده بودم و دوست داشتم گریه کنم . روزی صد تا تلفن و باید جواب می دادم و شرح حادثه رو توضیح می دادم و به همدردی دوستان گوش می کردم دیگه فکم درد می گرفت و اعصابم به هم می ریخت . خلاصه یک هفته که گذشت کم کم حالم بهتر شد بدون کمک هم می تونستم از پله بالا برم و این خودش خیلی بود.

وقتی نمی تونی خیلی جنب و جوش داشته باشی ، به پیرامونت زیاد دقت می کنی ، اینکه حفاظ پنجره ی اتاقت چند تا میله داره و یا پیش دستی که توش میوه می خوردی همیشه ، پشتش دو تا فیل خیلی کم رنگ داشته  که خرطوم هاشون و به هم چسبوندن و تو هیچوقت ندیده بودی و ... خلاصه برنامه روزانه ت که بهم می خوره تا چند روز گیج می شی و یک هفته گذشت تا از این گیجی در بیام .

تجربه جدید و سختیه مثل اینکه از خط تولید پرت شدم بیرون و دارم به بقیه نگاه می کنم . باید 6 هفته تو گچ باشه بدون احتساب ۸ روزی که تو آتل بود. 

 

دو روز دیگه این ۶ هفته طولانی تموم می شه و البته هنوز نمی دونم چی میشه احتمالا فیزوتراپی و آب درمانی و .... 

 

"قدر سلامتیتون و بدونین " این جمله از اون حرفاس که تا یه بلایی سر آدم نیاد معنیشو درک نمی کنه . من الان با تمام وجودم حسش می کنم.