X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 17 بهمن‌ماه سال 1389 @ 09:47 ق.ظ

مسافری در اتوبوس

 بعضی وقتا دیدن بعضی از صحنه ها خیلی رو ادم تاثیر می گذاره و بدیش اینه که هیچ کاری هم از دستت بر نیاد که انجام بدی در حالی که عمیقا دوست داری یه کاری برای طرف بکنی شاید در حد این که بتونی دست طرف رو بگیری و همراهش اشک بریزی ولی حتی این و هم نمی تونی انجام بدی ... 

 سوار اتوبوس شده بودم روبروم خانمی چادری نشسته بود صورتشو نگاه نکرده بودم به بیرون خیره شده بودم و غرق در افکار خودم بودم آفتاب از پشت شیشه به صورتم می خورد و در این سرمای صبحگاهی زمستون بسیار دلچسب بود ، گاهگاهی صدای نفر کناریم رو می شنیدم که با دوستش حرف میزد ولی توجه ای بهشون نداشتم و افکار خودم و دنبال می کردم و دنبال راه حلی برای مسئله ای می گشتم ، نگاهمو از خیابون برگردوندم به داخل اتوبوس که در یک لحظه با نگاه همون خانم چادری که مقابل من نشسته بود تلاقی کرد که ای کاش نمی کرد، اشک تو چشماش پر شده بود و از اینکه من اون چشمهای پر اشکش و دیدم شرمنده شد و به زمین چشم دوخت ، به سرعت نگاهمو برگردوندم و به خیابون زل زدم رشته افکارم پاره شده بود و به شدت متاثر شدم دوست داشتم دستشو بگیرم و بهش بگم برای همه پیش می اد قوی باش و اگه دوست داری اشکهاتو رو شونه های من خالی کن ولی ... 

 

شاید فکر کنید خیلی احساساتی شدم  ولی اصلن اینطور نیست لحظاتی هست که ادم به شدت احساس تنهایی می کنه و  من اون خانم و تو اون لحظه دیدم و هیچ کاری هم نمی تونستم انجام بدم